تبليغاتX
علاقه یعنی چی ؟

علاقه یعنی چی ؟

یه روز هایی، یه شب هایی وقتی داری قدم می زنی دوست داری همینطور
بری
بری
بری
تاجایی که نمی دونی
تا جایی که خسته بشی
بشینی و بگی خدااااااااااااااااااااااااااااااااااا !!!
چیکار کنم !!!
نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 17:26 توسط سینا| |

baby

نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 17:3 توسط سینا| |

دارم بادام زمینی فلفلی می خورم..

به آهنگ مورد علاقه ام گوش می کنم..

و "نام من سرخ" می خوانم..

کبوتری کنار پنجره ام از این صداهای بامزه درمی آورد!

باد بهاری هم می آید..

...

کنار این همه آرامش اما، دلم ساز خودش را می زند!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 19:52 توسط سینا| |

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

دلم گرفته از همه ی باید ها و نباید ها.. دلم گرفته از آدمهایی که ادعای مالکیت تورو دارن اما حرفت رو نمیفهمن

دلم گرفته از اطرافیانم که فقط ظاهر منو میبینن اما هیچ از من نمیدونن

دلم گرفته از همه حرفایی که خوردمو نزدمُ مبادا که کسی رو ناراحت کنم... اما همیشه موند توو دلم اون حرفا

دلم گرفته از آدمهایی که تا موقع شادی بودن اطرافت ولی موقع ...

دلم گرفته از سکوتم که هیچکس حتی ترجمش هم نمیکنه

دلم گرفته از خودم که این روزا خالی از هرگونه احساس و حرفم...

دلم گرفته... تنهایی رو توی مغز استخونم حس میکنم...

دوباره دلتنگی و انتظار... دوباره حس عمیق خفگی

حالا رو نمیدونم به چه امیدی بمونم

توی سرزمین نامت... حرف ت کرده قیامت

ت مثه تو... مثه تردید.... ت مثه آخر طاقت

مثه تنهایی... مثه تب... مثله آخر خیانت

دوست دارم... همین

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 19:30 توسط سینا| |

S A L I J O O N

میدونم صدایی که داره میاد صدای یک لحظه ی منه...

مثه صدای تپش قلبم ... فقط لحظه ای میزنه... شاید الان که دارم مینویسم یهو از حرکت وایسته

میدونم اگه یه بار دیگه غمناک بنویسم کلکم کندست....

باور میکنی هیچی تو ذهنم نمیاد تا شاد بنویسم!

بس حرص خوردم دارم کچل میشم! نمیدونم چرا انقد حرصم میده

دیشب ازش پرسیدم دوسم داره... نفهمیدم آخرش!

فقط تارهای مو رو میدیدم که روی تشکم میریخت بس حرص خوردم

شیطونه یه چیزایی میگه که باز میگم بیخیال درست میشه

اینم واسه اینکه بگم شادم

رعناااا ای ستمگر... رعنا بازیگر...

دستاتو بده به دست من توو نا امیدی... فردا رو چه دیدی ... فردارو چه دیدی

در پایان از همه آبادانی های عزیز و خونگرم و عاشق تشکر میکنم و این شعر را که خودم سرودم تقدیمشان میکنم

آبادان شهر وفاست... غروباش چه با صفاست

شهر ما شهر خداست.... عروس خلیج فارس

و من ا... توفیق

دوست دارم ... همین

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 19:25 توسط سینا| |

یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم
وقت پرپر شدنش سوز و نوایی نکنیم


پر پروانه شکستن هنر انسان نیست
گر شکستیم ز غفلت ، من و مایی نکنیم

یادمان باشد اگر خاطر مان تنها ماند

طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم

یادمان باشد اگر این دلمان بی کس شد

طلب مهر ز هر چشم خماری نکنیم

یادمان باشد دگر لیلی و مجنونی نیست

به چه قیمت دلمان بهر کسی چاک کنیم

یادمان باشد که در این بحر دو رنگی و ریا

دگر حتی طلب آب ز دریا نکنیم

یادمان باشد اگر از پس هر شب روزیست

دگر آن روز پی قلب سیاهی نرویم

یادمان باشد اگر شمعی و پروانه به یکجا دیدیم

طلب سوختن بال و پر کس نکنیم

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 20:25 توسط سینا| |

“…عشق، مرگ و شکست… در زیر این ضربات است که انسان گاه برای نخستین بار نگاههایش که همواره در غیرخود و بیرون از خود مشغول است به خود بازمی‌گردد…”
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 20:22 توسط سینا| |

“… اگر عشق را بخواهند با حرکت بیان کنند ، این حرکت چگونه است ؟ پروانه از دیرباز به ما آموخته است.کعبه،نقطه عشق است و تو یک نقطه پرگاری و در این دایره سرگردان!…”
مجموعه آثار ۶ / حج / ص ۷۴
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 20:21 توسط سینا| |

“… عشق با شناسنامه بی‌ارتباط نیست و گذر فصل‌ها و عبور سال‌ها بر آن اثر می‌گذارد. اما دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می‌کند و بر آشیانه بلندش روز و روزگار را دستی نیست…”
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 20:17 توسط سینا| |

نخست دیرزمانی در او نگریستم
چندان که چون نظر از وی بازگرفتم
در پیرامونِ من همه چیزی به هیأتِ او درآمده بود.
آنگاه دانستم که مرا دیگر از او گریز نیست
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 21:1 توسط سینا| |

همه ساله 29 اکتبر تمامی مردم جهان (به جز ایران) از کوروش کبیر به نیکی یاد می کنند در حالیکه ما تمام افتخاراتی را که فروختنی نبودند زیر اب می کنیم
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 0:47 توسط سینا| |

ای عشق ! همه بهانه از توست من خامشم ، این ترانه از توست آن بانگ بلندصبحگاهی وین زمزمه شبانه از توست من انده خویش را ندانم این گریه بی بهانه از توست ای آتش جان پاک بازان درخرمن من ، زبانه از توست افسون شده ی تو را زبان نیست ورهست همه فسانه از توست پیش تو چه توسنی کند عقل؟ رام است؛ که تازیانه از توست کشتی مرا چه بیم دریا توفان زتو و کرانه از توست گر باده دهی و گرنه ، غم نیست مست از تو ، شراب خانه از توست من می گذرم خموش و گمنام آوازه ی جاودانه ا ز توست چون سایه مرا زخاک برگیر کاین جا سر و آستانه از توست هوشنگ ابتهاج
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 0:45 توسط سینا|

نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعت 23:54 توسط سینا| |

 

تو احساس داشتي ، تو قلب و دل داشتي ، تو دوسم داشتي اما حالا همه اينارو از من ، مني كه

عمرت بودم دريغ كردي و گرفتي ، تو اگه دوسم داشتي اينقدر راحت رهام نمي كردي و نمی رفتي

يادته چه روزهايي داشتيم؟ چه شب هايي داشتيم؟ ميگفتيم ، ميخنديدم

يادته من ناز مي كردم و تو ناز مي خريدي ، تو لوس مي شدي من فدات مي شدم؟

يادته كه وقتي اشك مي ريختي من دل داريت مي دادم؟ يادته از صبح كه بلند مي شديم تا شب

حتي يه ثانيه از هم بي خبر نبوديم؟

اما تو ...آره تو...عشقت دروغ بود ، احساست دروغ بود ، حرفات دروغ بود ،... اين همه ادم

كنارت چرا من؟ چون كه ساده بودم؟ به پايه دلت افتاده بودم؟

هـــــي.... دل دادم ، دل نبستي! دل دادم دل شكستي

حالا ياد روزاي با تو بودن هلاكم مي كنه ، من و تو كه چه خاطره هايي ساختيم ، چه اشك هايي

با هم ريختيم ، چه خنده هايي با هم كرديم و ....

اما تو بهار امسال منو خزون کردی


تو...... تو چه حسي ميشي؟؟؟

تو چه حسي ميشي وقتي بفهمي بازيچه بودي؟

تو چه حسي ميشي وقتي بفهمي كه عمرت به پايه يك خيال رفت؟

تو چه حسي ميشي زماني كه بفهمي عشقش دروغ بوده و تو تنها بازنده اين بازي هستي؟

تو چه حسي ميشي وقتي تمام عمرت رو ، تمام قلبت رو ، تمام احساساتت رو به يكي بدي بعد

اون برگرده بگه دوست ندارم !!!

تو چه حسي ميشي وقتي حس عاشقونت رو زير پاهاش له كنه و بگذره ازت و حتي اون كه دم

ميزد كه ديوونته ، اما حس عاشقونه تو نتونس قانعش كنه؟؟

تو چه حسي ميشي وقتي ببيني اون با يكي ديگه اس؟

تو چه حسي ميشي وقتي كه عشقت برگرده بگه تو دوسم نداري ، تو به من عادت كردي؟

تو چه حسي ميشي وقتي عشقت رو ابراز كني بعد اون برگرده بگه تو راست مي گي

نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعت 23:49 توسط سینا| |

مرداب از رود پرسید:

چگونه شد که اینچنین زلال گشتی؟

رود گفت:

گذشتم!!!!!!

نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعت 23:34 توسط سینا| |

Design By : Arezoo